داستان تشنه واسب سوار

روزی در کویری خشک وبسیار گرم اسب سواری گذر می کرد که در میانه را با فردی که از فرط تشنگی وخستگی نقش زمین شده بود روبرو شد.مرد سواره او  را از آب سیراب کرد ونانی برای رفع گرسنگی به او داد .ودر آخر او را همراه خود سوار اسب کرد وباهم به راه ادامه دادند .بعد از مدتی که مسیری را طی کردند مرد اسب سوار گفت :باید برای رفع خستگی اسب کمی بایستیم وآبی به صورت بزنیم .

هر دو پیاده شدند ومرد اسب سوار خسته گوشه ای نشست تا نفسی تازه کند .که فرد تشنه از فرصت سواستفاده کرد واسب را سوار شد وبه تاخت قصد فرار کرد که مرد اسب سوار متوجه شد.به دنبال او می دوید ومی گفت: اسب را بردی اما این ماجرا را برای کسی باز گو مکن. مرد تشنه متوجه صدای مرد شد وگفت :چه می گویی ؟چرا نگویم من برنده ی این بازی شدم .چرا از بردم نگویم؟

در جواب مرد اسب سوار گفت :برای اینکه آنوقت جوانمردی خواهد مردوکسی به در راه مانده ویا تشنه ای در بیابان وخسته ای وامانده وسرگردان یاری نخواهد رساند .نه اعتمادی بر جا خواهد ماند ونه مردانگی.

 

می ترسم

غریبانه لبخند می زنی

جان چشمانت بگو

قرار است بمانی یا ....؟

در بیکرانه های زندگی دو چیز افسونم می کند:

آبی آسمانی که می بینم ومی دانم که نیست

خدایی که نمی بینم ومی دانم که هست