روباه وخروس

روباه وخروس

کمی بخندیم

 

یک روز یک زن وشوهری که تازه یک ماه بود ازدواج کرده بودند رفتند خرید.

زن رو به شوهر کرد وگفت :همسرم می دانی که چقدر خوش تیپ وجذاب هستی ؟

همسر که از این تعریف بی مقدمه یکه خورده بودگفت:چطور عزیزم؟

خانم رو به آقا کرد وادامه دادکه همسر مهربانم ،تو اساسا وقتی کتت را می دهی دست من و چشمهایت را می بندی ،از نیم رخ خیلی جذاب وتو دل برو می شوی .

شوهر عزیز هم که جو گیر شده بود (راستش جو را نگرفته بود یعنی خیلی زیاد ذوق زده شده بود)کت را داد دست خانم وچشمهایش را بست ونیم رخ ایستاد.

لحظاتی بعد که چشمهای آقا باز شد،وارد مغازه شده بودند.

خانم شش دست لباس برداشت وچند تراول که از جیب کت آقا برداشته بود گذاشت روی میز!

شوهر گفت:دلبندم گلویت خشک شده ،این بغل یک آبمیوه بخور تا من اینها را برایت بیاورم.

خانم هم رفت وآبمیوه خورد،آقا هم لباس ها را برایش آورد.

وقتی زوج عزیز در عین مفاهمه به خانه رسیدند،خانم دید توی کیسه تنها یک دست لباس است.

تعجب کرد وخطاب به شوهرش گفت:این چرا فقط یک دست لباسه!

شوهر گفت بعد از اینکه فهمیدم تو تراول ها را محبت کرده واز جیبم برداشتی ،من هم وقتی رفتی آبمیوه بخوری پنچ دست لباس را پس دادم.

داستان که به این مرحله رسید هر دو گفتند :لعنت به چشمی که بی موقعه بسته شود ولعنت به دهانی که بی موقعه باز شود و،وقتی فهمیدند که داستان تمام شده خیالشان راحت شد وحرف های دیگری هم زدند.

خانم گفت :مرده شور ترکیب گداتو ببرن !شما ها همتون فامیلی گدا صفتین.

شوهر گفت:من خودمو بیچاره کردم که توی ایکبیری رو گرفتم،تازه به دوران رسیده سبک مغز...و...

گفتندو گفتند وگفتند به این شکل سالها به خوبی وخوشی کنار هم زندگی کردن.

فکر می کنید نتیجه اخلاقی داشت؟

خندید مگه نه؟

 

 

 

 

 

 

داستان خوندنی

 

داستان تشنه واسب سوار

روزی در کویری خشک وبسیار گرم اسب سواری گذر می کرد که در میانه را با فردی که از فرط تشنگی وخستگی نقش زمین شده بود روبرو شد.مرد سواره او  را از آب سیراب کرد ونانی برای رفع گرسنگی به او داد .ودر آخر او را همراه خود سوار اسب کرد وباهم به راه ادامه دادند .بعد از مدتی که مسیری را طی کردند مرد اسب سوار گفت :باید برای رفع خستگی اسب کمی بایستیم وآبی به صورت بزنیم .

هر دو پیاده شدند ومرد اسب سوار خسته گوشه ای نشست تا نفسی تازه کند .که فرد تشنه از فرصت سواستفاده کرد واسب را سوار شد وبه تاخت قصد فرار کرد که مرد اسب سوار متوجه شد.به دنبال او می دوید ومی گفت: اسب را بردی اما این ماجرا را برای کسی باز گو مکن. مرد تشنه متوجه صدای مرد شد وگفت :چه می گویی ؟چرا نگویم من برنده ی این بازی شدم .چرا از بردم نگویم؟

در جواب مرد اسب سوار گفت :برای اینکه آنوقت جوانمردی خواهد مردوکسی به در راه مانده ویا تشنه ای در بیابان وخسته ای وامانده وسرگردان یاری نخواهد رساند .نه اعتمادی بر جا خواهد ماند ونه مردانگی.

 

می ترسم

غریبانه لبخند می زنی

جان چشمانت بگو

قرار است بمانی یا ....؟

در بیکرانه های زندگی دو چیز افسونم می کند:

آبی آسمانی که می بینم ومی دانم که نیست

خدایی که نمی بینم ومی دانم که هست