روباه وخروس
کمی بخندیم![]()
یک روز یک زن وشوهری که تازه یک ماه بود ازدواج کرده بودند رفتند خرید.
زن رو به شوهر کرد وگفت :همسرم می دانی که چقدر خوش تیپ وجذاب هستی ؟![]()
همسر که از این تعریف بی مقدمه یکه خورده بودگفت:چطور عزیزم؟![]()
خانم رو به آقا کرد وادامه دادکه همسر مهربانم ،تو اساسا وقتی کتت را می دهی دست من و چشمهایت را می بندی ،از نیم رخ خیلی جذاب وتو دل برو می شوی .
شوهر عزیز هم که جو گیر شده بود (راستش جو را نگرفته بود یعنی خیلی زیاد ذوق زده شده بود)کت را داد دست خانم وچشمهایش را بست ونیم رخ ایستاد.![]()
لحظاتی بعد که چشمهای آقا باز شد،وارد مغازه شده بودند.
خانم شش دست لباس برداشت وچند تراول که از جیب کت آقا برداشته بود گذاشت روی میز!
شوهر گفت:دلبندم گلویت خشک شده ،این بغل یک آبمیوه بخور تا من اینها را برایت بیاورم.
خانم هم رفت وآبمیوه خورد،آقا هم لباس ها را برایش آورد.
وقتی زوج عزیز در عین مفاهمه به خانه رسیدند،خانم دید توی کیسه تنها یک دست لباس است.
تعجب کرد وخطاب به شوهرش گفت:این چرا فقط یک دست لباسه!![]()
شوهر گفت بعد از اینکه فهمیدم تو تراول ها را محبت کرده واز جیبم برداشتی ،من هم وقتی رفتی آبمیوه بخوری پنچ دست لباس را پس دادم.
داستان که به این مرحله رسید هر دو گفتند :لعنت به چشمی که بی موقعه بسته شود ولعنت به دهانی که بی موقعه باز شود و،وقتی فهمیدند که داستان تمام شده خیالشان راحت شد وحرف های دیگری هم زدند.
خانم گفت :مرده شور ترکیب گداتو ببرن !شما ها همتون فامیلی گدا صفتین.
شوهر گفت:من خودمو بیچاره کردم که توی ایکبیری رو گرفتم،تازه به دوران رسیده سبک مغز...و...
گفتندو گفتند وگفتند به این شکل سالها به خوبی وخوشی کنار هم زندگی کردن.![]()
فکر می کنید نتیجه اخلاقی داشت؟![]()

خندید مگه نه؟
