پسر پولدار وپسر فقیر

چهل وهشت ساعت خواب وبیداری یا الدوز ویاشار

از اینکه اسم داستان کمی بلند است معذرت می خواهم .به هر حال در طول تارخ خیلی چیز ها بلند بوده .بعضی قدشان بلند بوده ،بعضی بلند پرواز بودند وبعضی بلند نظر وبعضی هم آسمان خراششان بلند بوده این هم یکی از آن بلندهاست.

باری یک روز یک بچه ای به همراه پدرش سوار بر ماشین رونیزشان رسیدند دم در یک اسباب بازی فروشی بزرگ.

در آن اسباب بازی فروشی یک عروسک بزرگ وقشنگ بودومقابل شیشه مغازه یک پسر بچه فقیر ،سه ماه ونیم بود که ایستاده بود آن عروسک را نگاه می کرد.او هیچ جا نرفته بود وصاف زل زده بود عروسک را نگاه می کرد.هی نگاه می کرد .هی نگاه می کرد وباز هم هی نگاه می کرد.وجایی نمی رفت .اساسا جا وخانه ای نداشت که برودبچه پولدار وبابا جانش از رونیز پیاده شدند ورفتند داخل مغازه ویک راست همان عروسک را خریدند.

حالا آن مغزه شونصد عروسک واسباب بازی دیگر هم داشت ،اما گویا این بچه مرض داشت که همان عروسک را بخرد.فروشنده هم از آنجا که می خواست فروش بهتری کند عروسک گرانتری را پیشنهاد دا وگفت:این یکی هم قشنگه،هم بلونده،هم باربیه،هم حرف می زنه هم راه می ره واگر این دگمه را بزنی تبدیل به دوچرخه میشه ،ودر مواقعه ضروری کلاس کنکور تقویتی برگزار می کنه...

اما خوب بچه تخس پولدار گیر داده بود که همین ودیگر هیچ.پسر فقیر دید که عروسک دارد خریداری می شود،خواست زل بزند به مسلسل پشت شیشه.اما گفت هیچی به هیچی حالا تروریست هم می شویم.به جایش رفت باد چرخهای رونیزشان را خالی کرد.پسر وپدر پولدار وقتی وضعیت را دیدند اصلا ناراحت نشدند.پدر به بچه اش گفت:اصلا این لگن رو ول کن هم جاسیگاریش پر شده بود هم شیشه هاش کثیف شده بود.می ریم کمی پائینتر یک موسو می خرم وسوار میشیم.

پسر بچه فقیر که ماجرا را دید یک قلم وکاغذ برداشت وبرای یاشار والدوز نامه نوشت.یاشار جلوی سینما کفش واکس می زدوالدوز هم یک ترازو گذاشه بود مردم را می کشید(نقاشی نه وزن می کرد) البته از آنجا که درس خوان هم بود کتاب ودفترش را هم می آورد.

پسر فقیر در نامه اش نوشت یک پسری که شبیه خواهر سیندرلا بود با پدرش که شبیه آقای بامبل بود آمدند وعروسک را خریدند.همه چیز تمام شد .سه ماه ونیم بود که آدامس می فروختم وشیشه پاک می کردم (حالا درست است که تقلب می کردم وجای شیشه پاک کن با آب خالی می شستم )تمام پولم را جمع کرده بودم وبه اندازه شش تا آدامس ودوتا شیشه دیگر مانده بود که به عروسک برسم .اما نشد حالا من دیگر آدم بی عروسکی هستم .تمام!

راستی اصل داستان اینجوری تمام میشه :ای کاش مسلسل پشت شیشه برای من بود

نتیجه اخلاقیش با شما

شب کوری

 

شبیه بغضی وباران،زلالی وعوری

تو از تبار سپیده ،همیشه پر نوری

تو مثل اوج غریبی که قله ها دارند

چو آسمان نجابت، بزرگ ومغروری

شبیه آبی دریا، پری ززیبایی

وبا صفوف بزرگان عشق محشوری

دلت گرفته وخسته از این دروغستان

مباد بشکنی از جورهای ناجوری

کسی به زخم من وتو نمی زند مرهم

شده ست پیشه مردم نگفتن وکوری

اگر چه غرق سکوتم پرم، زبغض غزل

برای تو،تو که از عاشقان مشهوری

ببند بار سفر را برو خدا همرات

تو جنس مخمل ابری که از زمین دوری

مکن تلاش وبرو قسمتم همین بوده

نمی شود که بمانم کنار تو زوری

میان این همه غصه نمی زنم" فریاد"

به آینه که شده مبتلا به شب کوری

 

علت بدبختی وبیچارگی ما داشتن فرصت های زیاد است که صرف تفکر درباره خوشبختی می گردد.

برنارد شاو