شعر شهر من !
این شهر؛ شهرکوچ ؛ شهرمترسکهاست
هم آسمان و هم خاکش کلاغ آساست
خورشید می تابد هرصبح اما تار
صبحی که تکرارش شبهای بی فرداست
چیزی ندارد جزیک آسمان تنگ
یک تکه ابری خشک گاهی درآن پیداست
فحشا و استیصال ؛ فقرو سراب و هیچ
یک قسمت تاریخ این گوشه ی دنیاست
چون لاک پشتی که برپشت افتاده
هرروزکارما یک کوشش بیجاست
با کودکانی که نان آور خویشند
دستانشان خالی ؛ چشمانشان دریاست
درکوچه ی باران درخواهش بودن
مردن درآغوش هم بهترین رویاست
تاکی سکوت و لب ازگفته ها بستن ؟
« فریاد» باید کرد وقتش همین حالاست
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۸۸ ساعت 13:47 توسط فریاد
|