این شهر؛ شهرکوچ ؛ شهرمترسکهاست

هم آسمان و هم خاکش کلاغ آساست 

خورشید می تابد هرصبح اما تار

صبحی که تکرارش شبهای بی فرداست 

چیزی ندارد جزیک آسمان تنگ

یک تکه ابری خشک گاهی درآن پیداست

فحشا و استیصال ؛ فقرو سراب و هیچ

یک قسمت تاریخ این گوشه ی دنیاست 

چون لاک پشتی که برپشت افتاده 

هرروزکارما یک کوشش بیجاست

با کودکانی که نان آور خویشند 

دستانشان خالی ؛ چشمانشان دریاست

درکوچه ی باران درخواهش بودن 

مردن درآغوش هم بهترین رویاست 

تاکی سکوت و لب ازگفته ها بستن ؟ 

« فریاد» باید کرد وقتش همین حالاست