چرا ایستاده ای ؟

چرا ایستاده ای ؟
بنشین !
بنشین که تازه های عشق قدیمی را
هنوزتکرارنکرده ایم
هنوزلباس ساده ی عروسی را
برتن نکرده ام
که چشمهای آفتابیم را
که به رفتن غریبانه ات
به ابرو مه و تلاطم دریا بسپارم
چرا ایستاده ای ؟
بنشین که
هنوز سیب گازرده ی عشقمان
نیمه است
بنشین که آشیانه ی سبزمان هنوز
پائیزکوچ را
درخش خش برگهای خزان خورده ی رفتن
نمی فهمد
بنشین هنوزرود است
که من تنها شوم
و تو رهگذرشب و جاده ها
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 17:27 توسط فریاد
|