چرا ایستاده ای ؟
بنشین !
بنشین که تازه های عشق قدیمی را 
هنوزتکرارنکرده ایم 
هنوزلباس ساده ی عروسی را 
برتن نکرده ام

که چشمهای آفتابیم را  
که به رفتن غریبانه ات 
به ابرو مه و تلاطم دریا بسپارم 
چرا ایستاده ای ؟
بنشین که 
هنوز سیب گازرده ی عشقمان 
نیمه است 
بنشین که آشیانه ی سبزمان هنوز
پائیزکوچ را 
درخش خش برگهای خزان خورده ی رفتن 
نمی فهمد 
بنشین هنوزرود است 
که من تنها شوم 
و تو رهگذرشب و جاده ها