تبليغاتX
سایلنت فریاد

سایلنت فریاد

شعر ، مقاله ، داستان ، متن ادبی

شرمنده شرمنده شرمنده ،هزارتا شرمنده

سلام دوستای نازنین به خدا شرمنده ام ،می دونم دلخورید حق دارید .ولی باور کنید اولا سیستمم مریض بود تو بیمارستان تحت عمل جراحی بود .بعدشم سرم خیلی شلوغ بود کلی کار داشتم . ولی دلم براتون اندازه کله یه مورچه قرمز کوچلو که اونم له شده باشه براتون تنگ شده بود .تا به حال یه هندونه له شده تو خیابون دیدید اونجوری داغونتونم. می بخشید دیگه مگه نه؟

بس است مرا کم از سر خود واکن

بیهوده به هر بهانه هی دعوا کن

اینگونه نبین  که عاشق ورام توام

از بازی با شیرو دمش پروا کن

فریاد

یک لبخند تو کافی بود

تا از پای درآیم

این همه لشکر کشی برای چیست نازنین؟

فریاد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 13:20  توسط فریاد  | 

اگر چه بین من وتو هنوز دیوار است

بروز عشق ومحبت اگر چه دشوار است

به رقم این همه سعی من وتو در رویش

زمانه سرد وزمین یخی علفزار است

اگر چه چوب زمانه به چرخ ما خورده

و غربت من وتو غربت دل آزار است

اگر چه غیر دروغ  وریا نمی بینم

مدام آینه های نگاهمان تار است

ولی هنوز پرنده در آسمان جاریست

بدان برای رسیدن بهانه بسیار است

همین که عاشق هم مانده ایم در غربت

همین که قلب من وتو به هم گرفتار است

همین که آتش خیس نگاه تو بر من

کشیده شعله به جانم که داغ وتب دار است

بهانه ایست برای من وتو تا هر روز

من وتو را برساند به عشق ناچاراست

سکوت خسته دنیا پر است از "فریاد"

اگر چه بغض گلوگیر شد تهی از داد

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 14:7  توسط فریاد  | 

روباه وخروس

روباه وخروس

کمی بخندیم

 

یک روز یک زن وشوهری که تازه یک ماه بود ازدواج کرده بودند رفتند خرید.

زن رو به شوهر کرد وگفت :همسرم می دانی که چقدر خوش تیپ وجذاب هستی ؟

همسر که از این تعریف بی مقدمه یکه خورده بودگفت:چطور عزیزم؟

خانم رو به آقا کرد وادامه دادکه همسر مهربانم ،تو اساسا وقتی کتت را می دهی دست من و چشمهایت را می بندی ،از نیم رخ خیلی جذاب وتو دل برو می شوی .

شوهر عزیز هم که جو گیر شده بود (راستش جو را نگرفته بود یعنی خیلی زیاد ذوق زده شده بود)کت را داد دست خانم وچشمهایش را بست ونیم رخ ایستاد.

لحظاتی بعد که چشمهای آقا باز شد،وارد مغازه شده بودند.

خانم شش دست لباس برداشت وچند تراول که از جیب کت آقا برداشته بود گذاشت روی میز!

شوهر گفت:دلبندم گلویت خشک شده ،این بغل یک آبمیوه بخور تا من اینها را برایت بیاورم.

خانم هم رفت وآبمیوه خورد،آقا هم لباس ها را برایش آورد.

وقتی زوج عزیز در عین مفاهمه به خانه رسیدند،خانم دید توی کیسه تنها یک دست لباس است.

تعجب کرد وخطاب به شوهرش گفت:این چرا فقط یک دست لباسه!

شوهر گفت بعد از اینکه فهمیدم تو تراول ها را محبت کرده واز جیبم برداشتی ،من هم وقتی رفتی آبمیوه بخوری پنچ دست لباس را پس دادم.

داستان که به این مرحله رسید هر دو گفتند :لعنت به چشمی که بی موقعه بسته شود ولعنت به دهانی که بی موقعه باز شود و،وقتی فهمیدند که داستان تمام شده خیالشان راحت شد وحرف های دیگری هم زدند.

خانم گفت :مرده شور ترکیب گداتو ببرن !شما ها همتون فامیلی گدا صفتین.

شوهر گفت:من خودمو بیچاره کردم که توی ایکبیری رو گرفتم،تازه به دوران رسیده سبک مغز...و...

گفتندو گفتند وگفتند به این شکل سالها به خوبی وخوشی کنار هم زندگی کردن.

فکر می کنید نتیجه اخلاقی داشت؟

خندید مگه نه؟

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:22  توسط فریاد  | 

داستان خوندنی

 

داستان تشنه واسب سوار

روزی در کویری خشک وبسیار گرم اسب سواری گذر می کرد که در میانه را با فردی که از فرط تشنگی وخستگی نقش زمین شده بود روبرو شد.مرد سواره او  را از آب سیراب کرد ونانی برای رفع گرسنگی به او داد .ودر آخر او را همراه خود سوار اسب کرد وباهم به راه ادامه دادند .بعد از مدتی که مسیری را طی کردند مرد اسب سوار گفت :باید برای رفع خستگی اسب کمی بایستیم وآبی به صورت بزنیم .

هر دو پیاده شدند ومرد اسب سوار خسته گوشه ای نشست تا نفسی تازه کند .که فرد تشنه از فرصت سواستفاده کرد واسب را سوار شد وبه تاخت قصد فرار کرد که مرد اسب سوار متوجه شد.به دنبال او می دوید ومی گفت: اسب را بردی اما این ماجرا را برای کسی باز گو مکن. مرد تشنه متوجه صدای مرد شد وگفت :چه می گویی ؟چرا نگویم من برنده ی این بازی شدم .چرا از بردم نگویم؟

در جواب مرد اسب سوار گفت :برای اینکه آنوقت جوانمردی خواهد مردوکسی به در راه مانده ویا تشنه ای در بیابان وخسته ای وامانده وسرگردان یاری نخواهد رساند .نه اعتمادی بر جا خواهد ماند ونه مردانگی.

 

می ترسم

غریبانه لبخند می زنی

جان چشمانت بگو

قرار است بمانی یا ....؟

در بیکرانه های زندگی دو چیز افسونم می کند:

آبی آسمانی که می بینم ومی دانم که نیست

خدایی که نمی بینم ومی دانم که هست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 16:53  توسط فریاد  | 

من وتو

 

با هم قدم می زدیم

به رودخانه رسیدیم

من پل شدم

تو به آن سو رفتی

**

باران باش وببار ،نپرس پیاله های خالی از آن کیست؟

سلام دوستای گلم. امیدوارم همتون شاد وسر حال باشید . جهان هم رفت این خواننده موقر وخوش صدا .خاطرش موند واسه ما .آرزو می کنم روحش آروم باشه مورد لطف ورحمت خداوند .به همه کسایی که هنر ومی شناسند وعاشق هنرمندا هستند تسلیت می گم .امیدوارم یه روز برسه همه هنرمندای وطن عزیزمون تو خاک خودشون باشند پر از امیدواری وسر بلندی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 20:20  توسط فریاد  | 

خسته ام از عشق

 

گرچه می دانم دلم را باز پر پر می کنی

چشمهای خسته ام را ابری وتر می کنی

 

مثل مجنون می شوی یک روز ،اما روز بعد

باز قهری بامن واز قبل بدتر می کنی

 

من کلا فه مانده ام از بس که تو یکدنده ای

از چه رو اینگونه داری با دلم سر می کنی؟

 

من فراموشم شده این که به من بد کرده ای

تو ولی با قلب من رفتار دیگر می کنی

 

از تو از حرف های کهنه وتکراریت ـ

ذله شد دل، خسته ام از عشق باور می کنی؟

 

من پشت یک انتظار پر از دلواپسی نشسته ام

مرا پیدا کنی

پنجره باز خواهد شد

می بینی مرا

همانجا،کنار لبخند گل

ایستاده ام

تو را صدا می زنم.

ممنون از همه دوستایی که کمکم کردند تا یه آیلود خوب پیدا کنم .هزارتا ممنون .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 12:22  توسط فریاد  | 

عید شما مبارک

 

پر شد بهار مثل هر سال سبز وزیبا

در باغچه که گل داد،گلهای سرخ سوری

زیر چنار ها شد جویی روان وروئید

گلهای یاسمن،رز،کوکب،بنفشه،توری

آمد بهار تا من با صبر خو بگیرم

تا تو به جان بیایی از این همه صبوری

با آتش نگاهم قلب تو را به آتش

خواهم کشید آنگاه،خواهم نمود دوری

_از تو ببینم آ نوقت لرزیدن دلت را

عاشق کنی دلم را حتی اگر به زوری

در دست گیرم آنگاه دست تو را به نرمی

تا بین ما نباشد صد سال سال نوری

تاجی ز گل ببندم بر روی گیسوانم

بر تن کنم لباس نامرئی وبلوری

تنها مرا ببینی در وسعت نگاهت

تنها تو را ببینم هر جا که شد حضوری

مثل همان شبی که معلوم نیست هر دو

عاشق شدم چگونه ،عاشق شدی چه جوری؟

وقتی که می پریدم،با اشتیاق چشمت

با من پرید از آتش در چارشنبه سوری

**

سلام عمو نوروز

خوش آمدی

بهار پیش کش قدم هایت

برای ما هم سبدی خوشبختی بیاور

**

آهای عمو نوروز

عروس بهار من هنوز بیوه به انتظار نشسته

بر نمی گردی؟!

سلام دوستان خوبم .بلاگفا قاطی کرده بود .نه تونستم عکسی بزارم ونه تونستم قالبمو درست کنم .ولی اومدم بگم همتونو دوست دارم وبراتون سالی پر از برکت وخوشی آرزو دارم به خدا از ته دلم می گم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 19:8  توسط فریاد  | 

غول چراغ جادو

غول چراغ جادو.داستانک دوم

 

یک روز یک آدم بیچاره ومفلوکی از ناراحتی وخستگی وقرض وقسط وبدهکاری واجاره خانه وشهریه دانشگاه و کوفت وزهر مار به مرز جنون رسیده بود(این مرز جنون جای خاصی نیست،یک حالت به خصوصی است)

تصمیم گرفت سر به بیابان بگذارد.

اتفاقا خیلی سریع تصمیمش را عملی کردوبه راننده گفت برو وسط بیابان.

راننده هم صاف رفت جلوی کلانتری ایستاد وبه ماموران گفت:این مرد قصد دارد مرا به بیابانهای اطراف شهر بکشاند،ماشینم را به سرقت ببرد،پول وگوشی همراهم را بدزددواحتمالاخودم را به قتل برساند.(شاید هم اول مرا ببرد گاوداری بلا سرم بیاورد بعد به قتل برساند.)آن آدم بیچاره کم مشکل داشت این هم شد قوز بالا قوز!سه ساعت بازجویی شد وبلاخره با اخذ تعهد آزاد شد.او تعهد داد که هیچوقت هیچ ماشینی را به هیچ دلیلی برای مقصد بیابان دربست نگیرد.آدم مفلوک در تصمیمش جدی تر شد وخواست هر طور که شده سر به بیابان بگذارد،ماشین نشد موتور که هست.رفت وپشت یک موتوری نشست وگفت برو بیابان داداش!موتور سوار در حالی که با ترس به پشتش (برداشت بد نکنید منظورم جایی که آدم مفلوک نشسته بود)نگاه می کرد پا به فرار گذاشت.مرد بلاخره پیاده راهی بیابان شدوآنجا از شدت تشنگی وخستگی از حال رفت .وقتی به هوش آمد دستش به چیزی خورد.

آن را لمس کرد دودی برخاست وغولی به در آمد.

مرد مفلوک حیران به غول چراغ جادو خیره شد.غول گفت سلام ارباب ودست به سینه ایستاد.ارباب چه دستوری دارید ؟مرد گفت شما چی داری؟

غول یک منو به مرد ارائه داد،با این سر وشکل که تعدادی کار یک طرف نوشته شده بود وهزینه انجام آن طرف دیگر!

مرد گفت از دست صاحبخانه ام چطور خلاص شوم ؟غول گفت آدمش را دارم سر ش را ببرد اما ده میلیون خرج دارد.مرد گفت دو میلیون بدهی دارم چطورمی تونم ندم وخلاص شم؟راحته اما سه تومان خرج داره.

مرد گفت پول شهریه مدرسه بچه ام رو ندارم چی کار کنم؟

غول گفت کاری ندارد اما یک میلیون بده درستش کنم.

مرد دقیقا یازده خواسته دیگر مطرح کردکه...اگر مطرح نمی کرد بهتر بود وضایع نمی شد.!

غول برای هر کدام قیمتی گفت ومرد منصرف شد.آخر کار هم مرد به غول گفت نخواستیم بابا حداقل بزار یه بوق بزنیم.!

غول گفت ارباب من پیشنهاد بهتری دارم .الان سر ظهر است دو کیلومتر که بروی وآفتاب به کله ات بخورد همه چیز درست می شود.

مرد رفت ورفت تا نزدیک بود جانش درآید.در حال مردن بود که به این موضوع فکر کرد که چه خوب شد که مشکلاتم را حل نشده ول کردم وگرنه این همه هزینه را باید از کجا می آوردم تا به آقا غوله بدم.ودر آخر فرت مرد.

باز هم نتیجه اخلاقیش با شما

مردان زمانی قوی تر می شوند که زنان رشد بیشتری کنند.دوستان خوبم امروز روز "زن" نامیده شده البته یه شعار ه به نظرم .اما این روز رو به همه زنان پاک سیرت وآزاده دنیا تبریک می گم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 12:7  توسط فریاد  | 

باران

مثل باران خداوندی ومی باری عشق

در رگ وریشه وجانم جریان داری عشق

دوستت دارم اگر چه گل احساس مرا

در کویر خطر وحادثه می کاری عشق

می نشینم سر راهت که به من سر بزنی

یا سر راه مرا برده وبگذاری عشق

بازوان قوی ات را بگشایی ومرا

به تن گرم وپر از وسوسه بسپاری عشق

بعد تنها شوی ومثل تو ترکت بکنم

گر چه از عمق جگر داد برآری ای عشق

 **

بر من ببار ای ابر غم بارانیم کن

بر هم بزن روح مرا طوفانیم کن

در ترس آزادانه هستی رهایم

در گرمی آغوش خود زندانیم کن

مرداب بی نیلوفر ساکنترینم

آرامشم را بشکن وبحرانیم کن

از این چنینی های بی هیچ اعتباری

در آنچنانی ها که خود می دانیم کن

از عقل "فریاد"از بزرگ اندیشه بودن

در گیر احساس جنون آنیم کن.

میگن دلتنگی آخر دوست داشتنه. به اندازه همه دلتنگی های دنیا دوستتون دارم ومنتظر حضور پر مهرتون هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 12:52  توسط فریاد  | 

پسر پولدار وپسر فقیر

چهل وهشت ساعت خواب وبیداری یا الدوز ویاشار

از اینکه اسم داستان کمی بلند است معذرت می خواهم .به هر حال در طول تارخ خیلی چیز ها بلند بوده .بعضی قدشان بلند بوده ،بعضی بلند پرواز بودند وبعضی بلند نظر وبعضی هم آسمان خراششان بلند بوده این هم یکی از آن بلندهاست.

باری یک روز یک بچه ای به همراه پدرش سوار بر ماشین رونیزشان رسیدند دم در یک اسباب بازی فروشی بزرگ.

در آن اسباب بازی فروشی یک عروسک بزرگ وقشنگ بودومقابل شیشه مغازه یک پسر بچه فقیر ،سه ماه ونیم بود که ایستاده بود آن عروسک را نگاه می کرد.او هیچ جا نرفته بود وصاف زل زده بود عروسک را نگاه می کرد.هی نگاه می کرد .هی نگاه می کرد وباز هم هی نگاه می کرد.وجایی نمی رفت .اساسا جا وخانه ای نداشت که برودبچه پولدار وبابا جانش از رونیز پیاده شدند ورفتند داخل مغازه ویک راست همان عروسک را خریدند.

حالا آن مغزه شونصد عروسک واسباب بازی دیگر هم داشت ،اما گویا این بچه مرض داشت که همان عروسک را بخرد.فروشنده هم از آنجا که می خواست فروش بهتری کند عروسک گرانتری را پیشنهاد دا وگفت:این یکی هم قشنگه،هم بلونده،هم باربیه،هم حرف می زنه هم راه می ره واگر این دگمه را بزنی تبدیل به دوچرخه میشه ،ودر مواقعه ضروری کلاس کنکور تقویتی برگزار می کنه...

اما خوب بچه تخس پولدار گیر داده بود که همین ودیگر هیچ.پسر فقیر دید که عروسک دارد خریداری می شود،خواست زل بزند به مسلسل پشت شیشه.اما گفت هیچی به هیچی حالا تروریست هم می شویم.به جایش رفت باد چرخهای رونیزشان را خالی کرد.پسر وپدر پولدار وقتی وضعیت را دیدند اصلا ناراحت نشدند.پدر به بچه اش گفت:اصلا این لگن رو ول کن هم جاسیگاریش پر شده بود هم شیشه هاش کثیف شده بود.می ریم کمی پائینتر یک موسو می خرم وسوار میشیم.

پسر بچه فقیر که ماجرا را دید یک قلم وکاغذ برداشت وبرای یاشار والدوز نامه نوشت.یاشار جلوی سینما کفش واکس می زدوالدوز هم یک ترازو گذاشه بود مردم را می کشید(نقاشی نه وزن می کرد) البته از آنجا که درس خوان هم بود کتاب ودفترش را هم می آورد.

پسر فقیر در نامه اش نوشت یک پسری که شبیه خواهر سیندرلا بود با پدرش که شبیه آقای بامبل بود آمدند وعروسک را خریدند.همه چیز تمام شد .سه ماه ونیم بود که آدامس می فروختم وشیشه پاک می کردم (حالا درست است که تقلب می کردم وجای شیشه پاک کن با آب خالی می شستم )تمام پولم را جمع کرده بودم وبه اندازه شش تا آدامس ودوتا شیشه دیگر مانده بود که به عروسک برسم .اما نشد حالا من دیگر آدم بی عروسکی هستم .تمام!

راستی اصل داستان اینجوری تمام میشه :ای کاش مسلسل پشت شیشه برای من بود

نتیجه اخلاقیش با شما

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 12:22  توسط فریاد  |